اینجا چقد سوت و کوره ...

چقدر  همه چیز زود فراموش میشه...

عمیق ترین رابطه هام کم رنگ میشه ...

خسته شدم از دوست داشتن و فراموش شدن...

انگاری هیشکی تو دنیای به این بزرگی منو درک نمیکنه ...

باهام هم احساس نیس...

زندگیم شده پر از هیجانات و دلخوشیای زود گذر...

که نمیشه دل به هیچیش بست ....

خیلی سر درگم و حیرونم...

خیلی احساس تنهایی میکنم ...

خیلی .......

شاید خدام  دیگه نمیفهمدم ...

شایدم من اونو و کاراشو نمیفهمم ...

واقعا بعضی وقتا خسته میشم از زندگی کردن ....

خسته شدم از زنده بودن  ........

هرکی م یه راهی جلو پام میزاره..

میدونم همه شون  بی راهه س ت ت ت ت ت ت ت  ..........

مامان بیراهه میگه .....همه بیراهه میگن......

کیه که درکم کنه ه ه ه ه........

هیشکی نیست .........

قادر به تصمیم هیچی نیستم ......

به هرکیم دل ببندم اخرش تنهاییه ...

مثه الان که تنها شدم .......

دیگه دارم به این نتیجه میرسم ..همه چیز توو این دنیا دروغ و پوشالیه...

هیچ حسی موندگار نیس..

هیچ رابطه ای موندگار نیست...

 

 

۱۳٩۱/٧/۱٥ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir